ارتینارتین، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

پرسه های مادرانه

پروانه یی در دلم پر میزند !

  زیر پوست من یک دنیا در جریان است ... حبابی در دلم میترکد و این روزها کوچک بند انگشتی من دردلم غوغا به پا  کرده ... عاشقتم مامانی ... تو بی نظیرترین حس دنیا رو بهم دادی ...
21 آبان 1394

مثه باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ...

از دست دادن با رفتن تو معنی کامل تری برای من پیدا کرد ... هیچ غمی به اندازه ی از دست دادن تو منو از پا در نیورد . روزها و ماه ها هم نتونستند از این غم چیزی کم کنن ...! تو همیشه مثه یک سایه بالا سرم بودی و من هیچ وقت نفهمیدم چه ساده بچگی میکردم و راست و راست راه میرفتم و از هیچ چیز و هیچ کس واهمه یی نداشتم ....! بغض اخرت پشت تلفن مثه یه بار سنگین روی دوش ِ منه و این برای دخترک ِ یکی یک دانه ی لوست خیلی سنگین تر از تحملشه .... تو رفتی و من هر طرف رو نگاه میکنم هنوز خیر و برکت بودنت رو میبینم ...  بابا نمیدونم شنیدی داری نوه دار میشی اره دختر کوچولوت داره مامان میشه و تو عاشق بچه بودی ... ای کاش بودی تا بغلش میکردی و میگفتی ...
13 آبان 1394

همدم مامانی شدی

  عزیزم امروز وارد هفته ی 15 هم شدم ... این روزا خیلی کم حوصله و دلگیرم ... زود اشکم در میاد و غصه میخورم . بابایی هم این روزا چنان غرق کارای خودشه که واسه  مامانی اصلا وقت نداره ... تنها چیزی که باعث میشه این روزای کسل رو بتونم تحمل کنم وجود نازنین تو عسلم ... خیلی دوست دارم برم سونوگرافی تا جنسیت تو دیگه قطعی مشخص شه مامانم تا بتونم بهات راحت تر و صمیمی تر حرف بزنم ...   قربونت برم تو تنها کسی هستی توی دنیا که مال خودمی و هیچکی نمیتونه عشقتو و وجودتو ازم بگیره قربونت برم ... خیلی دوست دارم مامانی زود زود بیا تو بغل مامانی تا از تنهایی در بیاد ...  
6 آبان 1394
1